محمد حسین عزیزممحمد حسین عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه سن داره

محمدحسین ماه آسمون من

نوری از میان ما رفت...

1392/9/14 9:24
نویسنده : مرمر
179 بازدید
اشتراک گذاری

نویسنده: مامان محمدحسین


می نویسم برای یک مادر که فقط یک مادر نبود.

بعد از رفتنت دلم هوای وجودت را کرد، مثل همیشه بی مقدمه از پله ها بالا رفتم و در زدم... به ذوق دیدن روی شادمانت در را گشودم... ولی...

تو دیگر نبودی...

تو دیگر با صدای گرمت جواب سلامم را ندادی. نه! تو سلام دادی ولی من نشنیدم!

عکست بود و جانمازت، چادرت بود و عطر دعایت، خانه ات بود خالی و گلهایی که با دست خودت کاشته و بزرگ کرده بودی. گلها دیگر نمی خندیدند، چه زود در این دو روز زرد شده بودند...

راستی یک گل هم برای پسرم محمدحسین قلمه زده بودی گل محمدحسین هم زرد شده است.

همه بهانه ی تو را می گیرند حتی گلها، حتی آسمانی که روز رفتنت بیقرار می گریست...

اشک امانم نمیدهد...

مامانجون عزیز و دوست داشتنی دلمان برایت تنگ میشود.

با دل بزرگ و روح دریایی ات برایمان دعا کن...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

دایی محمد مهدی
14 آذر 92 10:53
واقعا خیلی مهربون و دوست داشتنی بودند،هیچوقت فراموششون نخواهیم کرد ... روحشان شاد
باباجون
14 آذر 92 12:48
ممنون عزیزم کلام پر مهرت باران چشممان را فرو ریخت و یاد ان سفر کرده مهربان را در خاطرمان تجدید کرد امید دارم دعای پاک آن مهربان در حق شما براورده شود و در دیدار خود با معصومان پاک یاد ما را در آن محافل بیاورد آمرزش حق گوارای او و صبر واجر جزای شما باد
اميرحسين
14 آذر 92 14:41
کبوتر روحت پرواز کرد و رفت... اما کبوترهايي که هر روز به شوق ديدنت مي آمدند و از دستان مهربانت دانه برمي چيدند ديگر در ايوان خانه ات تنها سکوت دلگير رفتنت را به نظاره مي نشينند... نمي دانم... نمي دانم با کبوترهاي پشت پنجره بيمارستان چه ها گفتي که در طي آن چند روز آنقدر عاشقت شده بودند که مدام مي آمدند و احوالت را جويا مي شدند. مادربزرگ مهربان قلبم... از ميان قلبمان کبوتر وار پريدي و رفتي... اما... کسي چه مي داند، رفتنت چه ها مي کند با دل ما...
هدی مامان دینا
14 آذر 92 14:53
عزیزم تسلیت میگم خیلی ناراحت شدم خدا بیامرزتشون
سمانه
16 آذر 92 11:06
شاید روزی باور کنم از دست دادنت را ولی نه تا آن زمان که قاب عکس زیبایت گوشه طاقچه با ما سخن می گوید..