نوری از میان ما رفت...
نویسنده: مامان محمدحسین

می نویسم برای یک مادر که فقط یک مادر نبود.
بعد از رفتنت دلم هوای وجودت را کرد، مثل همیشه بی مقدمه از پله ها بالا رفتم و در زدم... به ذوق دیدن روی شادمانت در را گشودم... ولی...
تو دیگر نبودی...
تو دیگر با صدای گرمت جواب سلامم را ندادی. نه! تو سلام دادی ولی من نشنیدم!
عکست بود و جانمازت، چادرت بود و عطر دعایت، خانه ات بود خالی و گلهایی که با دست خودت کاشته و بزرگ کرده بودی. گلها دیگر نمی خندیدند، چه زود در این دو روز زرد شده بودند...
راستی یک گل هم برای پسرم محمدحسین قلمه زده بودی گل محمدحسین هم زرد شده است.
همه بهانه ی تو را می گیرند حتی گلها، حتی آسمانی که روز رفتنت بیقرار می گریست...
اشک امانم نمیدهد...
مامانجون عزیز و دوست داشتنی دلمان برایت تنگ میشود.
با دل بزرگ و روح دریایی ات برایمان دعا کن...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


نوری از میان ما رفت...
