محمد حسین عزیزممحمد حسین عزیزم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

محمدحسین ماه آسمون من

سفر شمال-سرعین

ما با باباجون اینا و عمو رفتیم شمال... هم دریا رفتیم هم آب گرم... کلی گاوی و بعبعی دیدیم... چه ناز و مهربون بودن این بعبعییاا... خیلی نازشون کردم ولی دیگه خسته شدم انقدد تند میدویدن... خودم واسه همه کباب درست کردم... جاده هم خیلی قشنگ و دیدنی بود... ...
8 مرداد 1393

اوقات فراغت

حالا که تابستونه و توو خونه هستم..... گاهی مطالعه میکنم:  گاهی می خورم: گاهی با اسباب بازیام بازی میکنم: گاهی تاب بازی میکنیم: گاهی میرم توو کمد: گاهی خرابکاری میکنم: گاهی هم...: مامان بیییاااا من لباس ندارم..... ...
20 تير 1393

دومین سفر به مشهد

من برای دومین بار رفتم مشهد پابوسی امام رضا. شب مبعث پیامبر (خرداد93) اونجا بودیم البته با پسرخاله جون رفتیم. و با قطار... این اولین باری ه که من قطار سوار شدم... خاله جون دارن ما دوتا رو نصیحت میکنن که بچه های خوبی باشیم... ​ من اولین قدمهام رو توو حرم امام رضا برداشتم... آخ چه کییفی داشت... ...
5 خرداد 1393

سفر کاشان

اردیبهشت 93 با خاله جونم اینا رفتیم کاشان کلی بهمون خوش گذشت.... کنار گلهای محمدی   بعدش که اومدیم خونه مراسم گل غلطان داشتیم... خیلی باحال بود.... ...
19 ارديبهشت 1393

فوتبال دوستانه

من و پسرخاله قراره باهم یک فوتبال دوستانه بزنیم... محمدحسین: پاشو امیرمحمدخان... پاشو که میبرمت! امیر محمد: حالا میبینیم...! بزن بریم... آقا هند شد هندهههههههههه! توپ و با دست گرفته...! ببین چه رو دماغیه باحالی میزنم! توپ و شوت کن بیاد داداش... داریم گلهایی که زدیم رو حساب میکنیم!  آخرشم مساوی شدیم!  اینم عکسی از باباهامون یا همان داوران مسابقه: ...
17 ارديبهشت 1393

تعطیلات عید

ما عید خود را به خوشی و خوبی گذراندیم... پارک باغ پرندگان عید دیدنی من و پسرخاله مسابقه ماست خوری! خودم با خودم... ...
11 فروردين 1393

تولد یک سالگی

چهارشنبه 28 اسفند یک ساله شدم... میگن حسابی بزرگ شدم! مامان و بابا برام ی جشن تولد گرفتن..   ...
28 اسفند 1392